یادها و خاطرات آیه الله حجت هاشمی خراسانی از استاد خود مرحوم آیه الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری

یادها و خاطرات آیه الله حجت هاشمی خراسانی

(حَفَظَهُ الله تَعالی )

از استاد خود  :

مرحوم آیه الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری

 ( قَدَّسَ اللهُ نَفسَهُ الزَّکیّه )

*****

آیت الله هاشمی خراسانی ، مدرس بلامنازع علوم ادبی زبان عربی در حوزه علمیه است . معظم له از شاگردان خاص ادیب دوم در ادبیات ، و از شاگردان ویژه مرحوم فقیه سبزواری در فقه و اصول و نهج البلاغه ؛ وهمدوره و هم بحث با مرحوم آیت الله حاج سید جواد فقیه سبزواری بوده است .   

هاشمی خراسانی ، نوه عارف و عالم شهیر ، مرحوم حاج شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی است

*****

آیه الله فقیه سبزواری

سیدالعلماء والمجتهدین و قدوه الفقهاء الکاملین ، حجه الاسلام والمسلمین ، آقای حاج میرزا حسین فقیه سبزواری قدّس سرّه الشریف . وی ، از اعاظم علماء و اکابر فقهاء به شمار می رفت و جامع اکثر فنون ؛ و حاوی اغلب علوم بود . صاحب قدّ رشید ؛ و لحیه ی سفید ؛ و چشمانی درشت و اصلع . دارای پیشانی طولانی . مردی فعّال و نیکو خلق ، مظهر اسم ( قاضی الحاجات ) ، خنده رو و طلیق الوجه ، شیرین کلام و بذله گو .

نسبت او به شاهزاده ( حسین ) اصغر می رسد . او از اولاد امام سجاد علیه السلام بود که یکی در بغداد است و یکی بین سبزوار و نیشابور .

درسال ۱۳۰۹ قمری ، در سامرّاء ، ولادت یافته . تا نه سالگی در سامرّاء بود ؛ و در سال ۱۳۱۸ ( قمری ) ، به همراه پدر وارد نجف می شود و در سیزده سالگی ، به سبزوار آمد و درسال ۱۳۲۶ ( قمری ) ، برای تحصیل به مشهد آمده ؛ و درسال ۱۳۳۰ ( قمری ) ، به سبزوار مراجعت کرده ؛ و از آن جا ، برای تحصیل به نجف رفته ؛ و بعد به سبزوار مراجعت ؛ و از آن جا ، به مشهد رضوی آمده ؛ و تا آخر عمر ، در مشهد بوده تا از جهان در گذشت ؛ و از چهار نفر ، علماء بزرگ اجازه اجتهاد داشته :

۱ – آیه الله سید ابوالحسن اصفهانی ، ۲ – آیه الله آقا محمد حسین نایینی ، ۳ – آیه الله آقا ضیاء عراقی ، ۴ – آیه الله آقا شیخ عبدالکریم حائری .

درس رسمی وی ، فقه و اصول ؛ و صاحب فتوی .

در مسجد گوهرشاد امام جماعت بود و در ایّام ماه مبارک ، بعد از نماز ظهر و عصر ، در ایوان مقصوره منبر می رفت و شب های احیاء ، صد رکعت نماز با جماعت می خواند و بعد ، منبر می رفت و جماعت بسیار ، مستمع سخنان دلربایش بودند ؛ و کلامش جلا دهنده قلوب ؛ و صفا بخش ارواح بود .

و از منابر وی ، نود منبر ، در نزد نگارنده ، ثبت و ضبط است که در سه سال ، پای منبر حضرتش بودم و گفتار اورا می نوشتم و ای کاش ، همه ساله پای منبر او بودم .

و از حضرتش ، آثار علمی باقی نمانده ، جز تقریرات در فقه و اصول ، آن هم غیر مطبوع است ولی آثار عامّ المنفعه از او زیاد باقی مانده مانند مساجد و مدارس ؛ و مانند باغ رضوان که بصورت مقبره و مدرسه بود و سال ها ، نگارنده در آن جا تدریس داشتم تا آن که در اواخر سلطنت محمد رضا شاه خراب شد و فقط مقبره استاد ، باقی مانده است .

و لقب ” فقیه ” ، در نجف به او داده شد به واسطه مهارت او در علم فقه ، و بر حسب کمالات نفسانی و فضائل انسانی ؛ و اخلاق و آداب حسنه ؛ و قضاء حوائج و کثرت محبّت خلق به او ، محسود اقران واقع گردید .

و چون فقیه سبزواری تا کنون مردی خالی از هوا و مکر و ریا ندیده ام . ظاهر و باطنش یکی بود . از این رو ، از جان و دل ، بنده او شدم و حلقه غلامیش در گوش کردم و خدمت او نمودم و چون مرا مستعد ّ و قابل و با حقیقت و با صفا و با وفا دید ، در تربیت من کوشید و جامه فضائل بر قامت من پوشید و اسرار و رموز بسیار به من آموخت و در دروس فقه و اصول او حاضر می شدم و تمام آن ها را مانند باقی دروس خود می نوشتم و با فرزند عزیز او ، آقای حجه الاسلام والمسلمین آقا سید جواد دام بقائه ، در درس خصوصی وی حاضر می شدیم از حکمت و فقه و اصول ؛ و از وی تقاضا کردم نهج البلاغه امیر علیه السلام را برای من درس بگوید . قبول فرمود و بعد از نماز مغرب و عشاء ، منزل می رفتیم و برای من درس می گفت و مطالب اورا می نوشتم و از مردم زمان ، کسی را نمی شناسم که این کتاب را ، نزد چنین عالمی ، تحصیل کرده باشد .

و بعضی از فرزندان وی می گفت در آن وقت حضور شما ، به آقا می گفتیم برای یک نفر ، شما خودرا معطّل کرده اید و وقت خودرا می گذرانید .

در جواب می فرمود : او مستعدّ و قابل است و تربیت مثل او لازم است و من اکنون فکر می کنم و از لطف و مرحمت او در شگفت می مانم که چون او عالم بزرگوار ؛ و من شخص حقیر و پست ، چگونه تقاضای مرا پذیرفت و من اکنون حاضر نیستم برای یکی درس بگویم و شاید اگر مثل خویش ، مشتاق و با صفا و با حقیقت پیداکنم درس بگویم . واو ، به قوّه باطن مرا چنین می دید و او مرا بی اندازه دوست می داشت به درجه ای که می گفت : ” آقای هاشمی نور چشم من است و ای کاش ، همه مانند او باشند ” .

و یکی از طلاب سادات درس وی که الان زنده است ، گفت آقارا در زمان حیات خواب دیدم که در مسجد گوهر شاد ایستاده بود و طلاب را به شبستانی که شما درس می گویید ، هدایت می کرد !

و من ، هیچ استادی را چون او دوست نمی داشتم اگر چه ” حجه الحق “ را بسیار دوست می داشتم ؛ ولی ” سبزواری “ ، دیگر مرد بود عجیب ؛ و غریب انسانی بود ، هم از جهت هیکل و جسم ؛ و هم از جهت جان و روح ؛ و حیف این گونه مرد برای این بسیار نامرد جهان و هر انسان منصف گوهر شناس اورا دوست می داشت و در دل ها جا گرفته بود .

ای خوانندگان کتاب ما ! ، از حکایات این دو مرد بزرگ و قصه بدگویی خلق در حق آن ها عبرت بگیرید و از بدگفتن مردم در حق دیگران ، فوراً حکم به بدی نکنید زیرا ، حسود و با غرض و با مرض زیاد است بلکه خود با آن ها مجالست کنید و یا از مردم مطلع بی غرض و مرض سؤال کنید تا حق را از باطل تمیز دهید . چنان چه در حق نگارنده ، بعضی بد گویند اگر چه بدم و خوب نیستم ولی از بدگویان بدتر نیستم . خود آن ها ، ” چلو صافی ” اند و پر سوراخ ؛ و به دیگری گویند چقدر سوراخ داری ! و از مذمت آن ها ، کمال مرد را بدان چنان چه  ” متنبّی “ گفته :

وإذا أتَتْکَ مَذَمّتی من نَاقِصٍ

فَهیَ الشّهادَهُ لی بأنّی کامِلُ

و گویم :

من بنده پیر می فروشم

زاهد ! به خدا ، خدا پرستم

و استاد علیه الرّحمه ، چون پول هایی بی جا ، مانند جدّش امیرالمؤمنین علیه السلام صرف نمی کرد ، طلحه ها و زبیرهای زمان با او از در مخالفت و معاندت بر آمدند و در منابر و محافل ، از او بدگویی و مذمّت می کردند و دسته ای بر کمالات و فضائل او حسد می بردند و بر کارهای او خورده می گرفتند و مکرر می فرمودند : چون من عقل دارم و می دانم چه کنم ، عیب گیری می کنند .

از کثرت ناراحتی از مردم و اذیت و آزار آن ها فرمود در مکه استخاره کردم بمانم یا برگردم این آیه آمد : انّا کفیناک المستهزئین . از این رو به مشهد برگشت و در فراز منبر گفت ای طلاب مرا خیلی اذیت کردید و بی اندازه خرابی کردید . من از شما گذشتم ولی آن خرابکاری هارا اصلاح کنید و خدمت بزرگی به طلاب کرد زیرا کوی طلاب را وی درست کرد و همه خانه دار شدند و بسیار این شعر عرجی را می خواند که امیر علیه السلام نیز به او تمثّل می کرد :

اضاعونی وای فتی اضاعوا

لیوم کریهه و سداد ثغر

و نگارنده ، قصیده ای مشتمل بر چهل شعر برای خدا در وصف او گفتم و عکس اورا طبع کردم و در یک طرف ، این شعر ابوالعلاء معرّی را نوشتم که گفته :

تعد ذنوبی عند قوم کثیره 

 ولا ذنب لی الا العلی والفضائل

و در یک طرف ، این شعر ابو عباده بحتری را نوشتم که گفته :

شَجْوُ حُسّادِهِ، وَغَیظُ عِداهُ,

 أنْ یَرَى مُبصِرٌ،وَیَسمَعَ وَاعِ

و در زیر عکس ، این شعر ناصر خسرو را نوشتم :

نندیشم از کسی که به نادانی

با من رسن زکینه کشان دارد

ابر سیاه را به هوا اندر

از غلغل سگان چه زیان دارد

و در زیر آن ، چهل شعر خودرا طبع کردم قریب دوهزار نسخه و به در و دیوار الصاق کردیم و مقداری را استاد همراه خود به پاکستان برد و برای خدا حمایت از این استاد کردم که احدی چنین حمایت از او نکرده ؛ و آن قصیده را در آخر جلد اول ” فوائد الحجتیه ” ، تا کنون چند مرتبه چاپ کرده ؛ و تا قیامت باقی است .  و پاره ای از آن ، این است :

ای مرد دانا و عاقل ، بگذر زگیتی زائل

مپسند چند روزی عاجل ، بشتاب زی دار آجل

از مکر گیتی حذر کن ، از ژرف بحرش گذر کن

زی شهر عقبی سفر کن ، خودرا رسان سوی ساحل

تا می رسد و می گویم :

باید تورا مقتدایی ، شاید تورا پیشوایی

واجب تورا رهنمایی ، تا حل شود زو مسائل

پرسیدمش مرد ره کیست ؟ ، بر انس و جان ، مهر و مه کیست ؟

بر شیعه ، سلطان و شه کیست ؟ تا گردم از دینش نائل

گفتا که او سبزواری ست ، زآیات عظمای باریست

نامش به هر جای ساری ست ، باشد نکوتر وسائل

استاد کل ، نور مطلق ، هم مظهر حکمت حق

حجت زحق است بر خلق ، صاحب کمال و فضائل

چون خور ، به عالم مشهّر ، از رجس طینت مطهّر

ظاهر ولیکن مستّر ، از چشم نا اهل و جاهل

عاری زعیب و رذائل ، پاک از دروغ است و باطل

زی او رونده قبائل ، از عامی وز افاضل

دارد لوای شریعت ، در ید زروی حقیقت

با دانش و با بصیرت ، شاهد بر این صد دلائل

مردم همه ظلمت ، او نور ، گیتی همه تیره ، او هور

بینا وی و دیگران کور ، جز او تمامی اسافل

در علم و تقوی یگانه ، مرد بزرگ زمانه

زی حضرت او روانه ، ذوالحاجه از هر قبائل

در خلق نیکو محمد ، نامش بماند مؤیّد

ناید به مثلش مجدد ، بنگر به بینش شمائل

داروی هر دردمندی ، نیروی هر مستمندی

مینوی هر فرهمندی ، معطی محروم و سائل

و در آخر گفته ام :

حجت در این ره سخن گفت ، دُرِّ سخن را نکو سُفت

گفتار او با خرد جفت ، در مدح استاد کامل

و این قصیده ، دل دوستان را صفا داد و جان دشمنان را آتش زد و به آن ها گوییم : موتوا بغیظکم

و چون کتاب مفصل در سال ۱۳۷۹ قمری طبع شد ؛ و نسخه ای به حضورش اهداء نمودم ، یگانه دوست من حجه الاسلام و المسلمین ، آیه الله آقای سید جواد فقیه سبزواری که در آن زمان هیچ یک حجه الاسلام نبودیم و در این زمان ، به عنایات پروردگار جلّ و علی ؛ و لطف اجداد طاهرین ما ، هردو به مقام آیه اللهی نائل آمده ایم ، به کوری چشم حسودان و بدخواهان که نمی خواهند از آل علی ، احدی در روزگار باشد ( یریدون لیطفئو نورالله بافواههم ) ولی خدا نخواهد ولی به این آیت اللهی فخر نکنیم و به حق خدا ، من این اسم را نخواهم از آن که با بودن امیر علیه السلام آیت الله عظمی ، من کیستم و چیستم و حجت هاشمی مرا بس است و جنابش در صفات انسانیت ممتاز ؛ و در علم و عمل ، بی نظیر است

از پدر خواست تا تقریظی بر کتاب ما بنویسد و من امتناع ورزیدم . گفتم اولا کتاب من لایق تقریظ نیست و ثانیا سمعه و ریا می شود و ثالثا من از استاد حجه الحق تقریظ نخواستم و اجازه نامه تدریس ایشان را با این که حاضر بود طبع نکردم .

ایشان اصرار کرد و گفت نوشتن تقریظ صلاح است باشد طبع کنید و الصاق کنید و خدا شاهد است من میل نداشتم . دیدم با خواهش و اصرار ایشان ، نیکو نیست قبول نکردن . در آن وقت استاد قلم در دست گرفت و این تقریظ را نوشت :

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

و بعد ، بر ارباب دانش پوشیده نباشد آن که جناب مستطاب علم الاعلام ، ثقه الاسلام ، شریعتمدار ، آقای سید علی حجت هاشمی ، عمر شریف خودرا در نزد احقر ؛ و بقیه اساطین ، صرف در تحصیل علوم عقلیه و نقلیه نموده و بحمدالله والمنه ، به مضمون روایت ( ما اوتیَ عالمٌ عِلماً و هو شابٌّ ) در سن شباب ، به مراتب عالیه از علم و عمل نائل گردیده و شاهد بر فضل ایشان ، شرحی است که بر مطوّل نگاشته و سزاوار هر محصلی است که نسخه از آن شرح را دارا باشد که در حل معضلات و رفع مشکلات ، رجوع به آن شرح نماید .

فللّه دَرُّهُ و علیه اَجرُهُ . به تاریخ شهر ربیع الثانی ۱۳۷۹

فقیه سبزواری

و روزی در خدمتش بودم فرمود شما از کسی اجازه نداری ؟ گفتم ندارم و نمی خواهم و خدا می داند که نمی خواستم زیرا که خودرا قابل نمی دانستم و علم خویش را حقیر می شمردم .

فرمود لازم می شود برایت بنویسم گفتم پس مختصر و بدون آلایش باشد . در آن مجلس ، این صورت را نوشت و امضاء و مهر کرد و به ما عطا فرمود :

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله ربّ العالمین و صلی الله علی محمد و آله

و بعد ، فلا یخفی انّ جناب المستطاب علم الاعلام ، ثقه الاسلام شریعتمدار ، السید علی الملقّب بالهاشمی ، قد صرف عمره الشریف فی تحصیل العلوم الشرعیه و قد جدَّ واجتهد و بلغ بحمدالله مرتبه من الاجتهاد و له العمل بما استنبط فللّه درّه و علیه اجره و ارجو منه ان لا یترک سبیل الاحتیاط فانّه طریق النجاه و ان لا ینسانی من صالح الدعاء .

۲۳ رجب المرجب ۱۳۸۳

فقیه سبزواری 

و در سال ۱۳۸۶ قمری که استاد فقیه سبزواری در مریضخانه منتصریه بودند ، روز چهار شنبه ماه مبارک ، با آقا سید جواد سبزواری به عیادت رفتم . فرمود چه می کنی ؟ گفتم دو سه تا درس می گویم . فرمود چرا نماز جماعت نمی خوانی ؟ و منبر نمی روی ؟

رو به آقا سید جواد کرد و گفت می نویسم اعلان کنید . به من فرمود در باغ رضوان نماز بخوان و منبر برو و فورا قلم و کاغذ گرفت و نوشت :

بر عموم برادران مؤمنین پوشیده نباشد آن که جناب مستطاب شریعتمدار ، آقای هاشمی که از هر جهت آراسته و محل اعتماد و عدالت جمیع است ، از روز یکشنبه ، پنجم ماه مبارک ، در سالن غربی باغ رضوان ، اول ظهر اقامه نماز جماعت می نماید و بعد از آن منبر تشریف می برند . از عموم مؤمنین تقاضا می شود حاضر شده و کسب فیض نمایند .

فقیه سبزواری

من به جهت شدت علاقه به وی و لزوم اطاعت ، امر وی را اجابت کردم .

خدایش رحمت کند . چه بسیار مهربان و با لطف و عنایت بود نه با دوستان فقط بلکه با دشمنان نیز و بیشتر . و از بواطن هم مطلع بود .

ما عادت بر آن داشتیم که ماه مبارک ، نماز عید فطر را با وی بجا می آوردیم و تا منزل همراه ایشان می رفتیم و بعد پراکنده می گشتیم و آن سال ، چندان تنگ دست بودم که فطریه نداشتم و در آن زمان ، ایشان به طلاب نان می داد و قیمت او بیست تومان می شد و من به جهت احتیاط نمی گرفتم .

آقازاده ، آقا سید جواد سلّمه الله ، پول اورا به من داد و کتاب و مایحتاج می خریدم و در ماه مبارک تعطیل بود و در مدت مصاحبت با استاد ، من هیچ طمع نداشتم و او هم به من عطایی نداشت و آن روز وقتی که خواستم خدا حافظی کنم فرمود فلانی صبر کن شهریّه ات را بدهم و بیست تومان به من داد و سخت تعجب کردم و فهمیدم که از حال من خبر دار بوده و مقداری را فطریه دادم و باقی را صرف زندگانی و خانواده نمودم .

 و چون او ، اوستادی خوش بیان و نکته سنج و جدی جز استاد حجه الحق ادیب نیشابوری ندیدم و از این دو استاد ، رموز استادی و تدریس و نیکو بیانی و شیرین زبانی را یادگرفتم و صاحب ذوق سلیم و طبع مستقیم شدم و هریک در فن خود ، بوالعجب بود و چشم روزگار چون آن ها نخواهد دید و چنان است که ابو طیب متنبّی گفته :

مضت الدهور و ما اتین بمثله

و لقد اتی فعجزن عن نظراته

و اساتید دیگر من هم عجیب بودند و از آن عجائب مانند من ابوالعجائب و اخوالغرائب پیدا شده ولی صد حیف که در روزگاری بسیار بد واقع شده ام زیرا برای آن ها ، شاگردی چون من فدوی استاد پیدا شده که در حیات و ممات به یاد آن ها بودم و هستم و بعد از ممات ، به زیارت قبر آن ها می روم و صدقات و خیرات و زیارت برای آن ها انجام می دهم ولی برای من شاگردی نصف خود ندیدم و گویم :

( وا اسفا علی الغربه واحزنا علی الوحده )

و استاد را برادری بوده به نام حجه الاسلام آقا سید مهدی در سبزوار و پدر وی ، آقا سید موسی نیز از علما بوده و در سبزوار در مدرسه محمدیه مدفون است و استاد فقیه سبزواری می گفت پدرم گفت همین که تو متولد شدی ابواب رزق به روی ما باز شد لذا مرا خیلی دوست می داشت .

در سال ۱۳۸۶ قمری مریض شد و مدتی در مریضخانه بستری بود . بعد به منزل آمد و از شدّ زحمات و کثرت آلام در شب شنبه ۲۴ شوال ۱۳۸۶ از جهان فانی به عالم باقی شتافت و جیفه دنیارا نزد جیفه خواران نهاد و به کرّات می گفت جنازه مرا شب بردارید زیرا راضی نیستم مردم در پای جنازه ام حاضر شوند و وصیت کرد جنازه مرا بعد از فوت ، اندکی در محل تدریس من بگذارید .

و من در وفات او ، یک هفته درس هارا تعطیل کردم و چون صبح شنبه برای درس می رفتم ، دیدم جمعی از طلاب خبر دادند فقیه سبزواری فوت کرده . در این باب ، چند شعری گفتم . پاره ای از آن این است :

مهر بگو ، از چه گشته اسود و مظلم ؟

ماه چرا با خسوف آمده همدم ؟

بهر چه این آسمان عبوس و ترش رو

از چه بساط زمین ، قرین همّ و غم ؟

از چه ، بپوشیده خلق جامه نیلی ؟

از چه همه چشم مردمان شده پر نم ؟

از چه فلک ، این چنین شده متحیر ؟

از چه پراکنده ، کارگاه منظم ؟

بهر چه ، روحانیون ، به ناله و افسوس ؟

بهر چه ، انس و پری ، نشسته به ماتم ؟

از چه مرا قلب ، مضطرب شد و دل خون ؟

از چه رخم زرد و خسته روح مکرم ؟

گفتمی یا للعجب چه حادثه پیدا ؟

گفتم واحسرتا ، چه حکم گشته مسلم ؟

ناگه دیدم جماعتی زصحابه

صورتشان زرد و دل مثال سپر غم

گفتمشان از چه این چنین متوحش ؟

از چه شده کار و بار درهم و برهم ؟

جمله به چشم پرآب و با دل غمگین

گفتند رفت از جهان فقیه مکرّم

آن که ازو گلستان شرع مصفّا

آن که از او باغ علم تازه و خرّم

آن که به او داشت تکیه جمله مردم

آن که به او روشنی دیده عالم

آن که بدو حل مشکلات همی شد

آن که به او کشف جمله مجمل و مبهم

آن که به گاه سخن ، چو یمّ پر از موج

جمله دانشوران به نزد وی ابکم

در همه دانش وحید دهر و زمانه

از همه اعلم بدو زجمله مقدم

نام حسین و فعال او همه احسن

خلق عظیم و سلیم قلب و معظم

و نگارنده ، در وفات او ، بس سوختم و ساختم و در مجالس عزایش ، با دل خونین حاضر می شدم ؛ ولی لقمه ای از غذای عزایش نخوردم زیرا از غذای تعزیه پرهیز می کردم .

علاوه ، غذای من ، عزای من بود و بارها از خدا می خواستم کاش خوردن نبود . از طرفی گوید کلوا حلالا طیبا و حلال و طیب در این زمانه نیست و از طرفی اگر نخورم ، در زیر بار ، فَرَس ما می ماند .

و در این سال ۱۳۸۶ قمری و اول سال ۱۳۸۷ ، سه استاد من از جهان گذشت .

در ۱۷ رمضان ۱۳۸۶ ، ادیب خاوری گذشت و ۲۴ شوال ۱۳۸۶ ، استاد فقیه سبزواری مارا تنها گذاشت و در ۱۷ صفر ۱۳۸۷ استاد سید علی رضوی مرا غریب کرد و ای کاش ، من پیش از آن ها مرده بودم که نه مرگ آن هارا می دیدم و نه غریب و تنها بودم و کنون که سال ۱۴۱۲ هجری قمری است اگر چه روزها اشتغال به تدریس دارم و روزی ۶ ساعت درس می گویم ، هم صحبتی چون ادیب نیشابوری و باقی اساتید ندارم

منبع :

کتاب مرآه الحجّه ، شرح حال حجت هاشمی و اساتید ، صفحه  ۱۳۰ تا ۱۴۵

نویسنده : ابو معین حمیدالدین حجت هاشمی خراسانی

مؤسسه نشر و مطبوعات حاذق

تاریخ نشر ، شهریور ۱۳۷۱

… در ایام حضور وی ( ادیب نیشابوری ) ، به حضور استاد ادیب خاوری و استاد حاج شیخ علی مهندس عرب نیز می رسیدم برای تحصیل علوم غریب از رمل و اعداد و نجوم و هیئت و جفر و طلسمات و تسخیرات و ریاضیات . و مردانه خدمت آن دو مرد دانش کردم ؛ و به توفیق حق و عنایت امام عصر (عج) به اسرار و رموز آن علوم پی برده تا در این فنون ماهر شدم و برای تحصیل فقه و اصول و حکمت و کلام ، نزد استاد فقیه سبزواری و حاج سید علی رضوی و حجه الاسلام کلباسی شتافتم .

منبع :

کتاب مرآه الحجّه ، شرح حال حجت هاشمی و اساتید ، صفحه  ۱۱

*****

آغاز تدریس من ، در مدرسه بالاسر حضرت رضا علیه السلام بود و در سال ۱۳۷۱ قمری ، در مسجد گوهر شاد ، در شبستان استاد فقیه سبزواری تا سال ۱۳۸۶ قمری تدریس می کردم و در باقی شبستان های مسجد نیز تدریس می کردم جز در یک شبستان که رفت و آمد زیاد بود و برای تدریس مناسب نبود و بعد از فوت استاد فقیه سبزواری و دگرگون شدن اوضاع مسجد و کثرت محبت من به استاد ؛ و زیادی علاقه وی به من ، مجلس درس را به باغ رضوان در کنار مقبره استاد انتقال دادم و مدت هشت سال در آن جا تدریس می کردم و روزی دوازده درس می گفتم تا آن که در سال ۱۳۹۵ قمری ، در اواخر سلطنت محمد رضا شاه پهلوی ، باغ رضوان و اطراف حرم بر اثر ستم او خراب شد . حوزه تدریس را به مدرسه نواب و مدرسه سلیمانخان انتقال دادم .

منبع :

کتاب مرآه الحجّه ، شرح حال حجت هاشمی و اساتید ، صفحه  ۱۲

*****

از عنایات حضرت رضا علیه السلام ، درسم بهترین دروس بود و بعضی از ارباب ذوق ، کیفیت تدریس و تفهیم مرا بر استاد ادیب ، فضیلت می دادند و خود گاهی ، از باب حدیث نعمت باری گفته ام :

بخدا گر کسی چنین درسی

بهرتان گفته یا که خواهد گفت

گوهر دانش فنون ادب

این چنین سفته یا که خواهد سفت

و گاهی می گفتم :

غنیمت بدانید درس مرا

مکرّم بدارید نفس مرا

که چون من یکی صاحب نفس نیست

و یا همچو این درس من ، درس نیست

و استاد فقیه سبزواری ( قدّس سرّه ) مکرّر می فرمود : درس مرا غنیمت بدانید و از کسی نخواهید شنید و مانند من نخواهید دید . بعضی اورا غلوّ می گفتند و اکنون صدق گفتارش پدیدار می شود . رحمه الله علیه .

و مدت دو سال در مسجد مقبل السلطنه به امر استاد فقیه سبزواری اقامه جماعت می کردم و بعد به واسطه کثرت مشاغل درسی و دوری راه و امر استاد ادیب نیشابوری ( قدّس سرّه ) ؛ و قید عظیم بودن نماز جماعت که هیچ تعطیل ندارد ، ترک جماعت کردم و به کثرت تدریس پرداختم .

منبع :

کتاب مرآه الحجّه ، شرح حال حجت هاشمی و اساتید ، صفحه  ۱۳

*****

. . . و مرا در آن روزگار چون الان شاگردان فراوان بود و در مسجد گوهر شاد و باغ رضوان ، گاهی منبر می اوردند تا سخن مرا همه بشنوند .

منبع :

کتاب مرآه الحجّه ، شرح حال حجت هاشمی و اساتید ، صفحه  ۱۶

*****

آثار حجت

قریب به سی کتاب تألیف کرده ام با کثرت مشاغل درسی که روزی هشت درس و گاهی دوازده درس داشتم و از عنایات و الطاف الهی ، هیچ احساس خستگی نمی کنم بلکه ، عشقم زیادتر و شوقم وافرتر می گردد و درسم با حرارت و شوق ؛ و توأم با شعر و نثر ؛ و جذاب و دلکش ، چون درس استاد ادیب نیشابوری و فقیه سبزواری ، نه چون درس بیشتر مدرسّین که آدمی را چرت می گیرد و شنونده را خواب می برد . نه در او زمزمه محبتی و نه راز مودتی . نه از عشق درسی ؛ و نه از ذوق سخنی ؛ و نه از حال و وجد خبری . و کتب ما بعضی تا کنون طبع شده و بعضی هنوز غیر مطبوع است .

منبع :

کتاب مرآه الحجّه ، شرح حال حجت هاشمی و اساتید ، صفحه  ۴۹

*****

. . . اگر چه مردم در باره این فقیر حقیر ؛ و استاد ادیب نیشابوری و فقیه سبزواری ، حرف هایی می گفتند . به درجه ای که یکی از طلاب گرگان که در درس جدی بود و به ما علاقه زیاد داشت ، اگر چه مثل او زیاد بودند و به واسطه بدگویی درس را ترک می کردند و او نیز درس را ترک کرد و هرگاه در مسیر با او مصادف می شدم ، صورت را از من بر می گرداند و از طرف دیگر می رفت . دانستم غولی وی را راهزنی کرده . بعد از چندی به درس حاضر شد و خود اظهار کرد که در باره شما حرف هایی شنیده ام و چون تحقیق کردم همه باطل بود . گفتم چرا از اول ، به اباطیل حسودان و دشمنان آل علی گوش بدهی با این که خود چشم و عقل داری .

وشبی در میان صحن عتیق ، بعد از نماز که برای تدریس به مدرسه میرزا جعفر می رفتم ، مصادف با او شدم . گفت در باره شما و آقای ادیب و آقای سبزواری ، مردم ( یعنی آخوندها و سادات بنی عباس یعنی حسودان و بی خبران از دیانت ) حرف ها می گویند . رو کردم به حضرت امام رضا علیه السلام . گفتم این حضرت رضا علیه السلام شاهد است که مارا اعتقادی جز آن چه در قران و حدیث و گفتار ائمه اطهار است ، اعتقاد دیگری نیست .

اگر چه ما صاحب بیشتر از علوم هستیم و از حکمت و فلسفه و کلام هم دم می زنیم ولی ما تابع حکمت ایمانی هستیم نه پیرو حکمت یونانی و اکنون چون قیامت در پیش است ، از گفتار مردم باک نیست ( و لا تقف ما لیس لک به علم ) و به او نگفتم واکنون که سال ۱۴۱۲ قمری است و از آن چهل سال می گذرد ، گویم .

منبع :

کتاب مرآه الحجّه ، شرح حال حجت هاشمی و اساتید ، صفحه  ۷۴

*****

. . . و به او نگفتم اگر مردی در این شهر باشد ، من و فقیه سبزواری و ادیب نیشابوری و مانند ما است که از هر ریا و مکر و سمعه ، خالی و عاری هستیم و ظاهر و باطن ما یکی و برای خوشایند عوام کار نمی کنیم .

و نگارنده چون از اول به هدایت باریتعالی ، با اساتید کامل و وارسته ، چون ادیب نیشابوری و فقیه سبزواری و ادیب خاوری و در آخر با آقای میلانی مصاحب بودم و مردم ( عام کالانعام بل اضل من الانعام ) را در حق آن ها اعتقاد نبود و حسودان مذمت آن ها می کردند و ایرادات بی جا و اعتراضات یاوه می گرفتند ، مرا نیز به آن چشم نگاه می کردند و ماهم از آن ها اعراض می کردیم و به آن ها می گفتیم :

به آن چشمی که می بینی تو مارا

همان چشم است که می بیند شمارا

و آن ها مردان بزرگ و پاک و با حقیقت بودند و من هم در کنار سفره آن ها بودم و در راه آن ها می رفتم و دیانت ما از دیانت بدگویان اگر بیشتر نبود ، کم تر نبود بلکه بیشتر بود و علت آن است که امیر علیه السلام گفته :

والجَاهِلُون لأَهلِ العِلمِ أَعدَاءُ ؛ والمرء عدوّ لما جهل

و چنان است که بوعلی سینا گفته :

واستوحشوا من نقصهم و کمالی

و ما با کسی مخالفت نورزیم و کسی را بد نگوییم و در نزد دیگران اورا نکوهش نکنیم زیرا که به قدر امکان ملاحظه دین داریم و به قیامت و حساب معتقدیم .

منبع :

کتاب مرآه الحجّه ، شرح حال حجت هاشمی و اساتید ، صفحه  ۷۵

*****

ادیب یگانه و اریب فرزانه ، شیخ محمد حسن ادیب هروی ، در فن ادب از شاگردان مرحوم میرزا عبدالجواد نیشابوری بوده و پس از تحصیل پاره ای علوم و خدمت بعضی از اساتید چون میرزا محمد باقر مدرّس و میرزا عبدالرحمن مدرّس و غیر آن ها ، در سال ۱۳۱۹ قمری به حضور میرزا عبدالجواد رسیده و مدت شش سال به درس وی حاضر می شده و علوم ادب را نزد او تکمیل کرده به درجه ای که استاد اجازه تدریس به وی داده و اورا رجل فاضل می خوانده و سبب رسیدن نگارنده به حضورش آن بود که روزی در منزل فقیه سبزواری بودم ، ادیب هروی نیز در آن مجلس بود و جنابش با فقیه سبزواری رفاقت قدیمه و آشنایی سابق داشت و در مدرس ادیب ( اول ) حاضر می شدند و از یک مائده بهره ور می گشتند .

در آن مجلس دیدم شعر و نثر می خواند و بذله گویی و ظرافت پردازی دارد .

از یکی پرسیدم این مرد کیست که چون ادیبان سخن می کند و بس باذوق و شوق است ؟ گفت ادیب هروی و من که در آن زمان ، چونان این زمان ، سر پرشور و دل پر ذوق داشتم ؛ و طالب اینگونه رجال بودم ، از محل اقامت او پرسیدم . گفت در صحن جدید در حجره فوقانی روزها می آیم .

روز بعد به حضورش شتافتم و اورا بحری موّاج از شعر و نثر یافتم و بی اندازه خوشحال گردیدم اجازه گرفته و روزها به خدمتش می رسیدم و فوائد علم ادب و رموز و اسرار علوم عرب و دقائق شعر و نثر را از عربی و فارسی از او می آموختم .

منبع :

کتاب مرآه الحجّه ، شرح حال حجت هاشمی و اساتید ، صفحه  ۹۰

*****

. . . و جمعی مرا به شدت از حضورش ( از حضور نزد استاد شیخ حسن ادیب خاوری ) منع می کردند و عجیب بود از مردم مشهد که هرکس مرد بود ، با او مخالف بودند چون ادیب نیشابوری و فقیه سبزواری و مانند آن ها .

منبع :

کتاب مرآه الحجّه ، شرح حال حجت هاشمی و اساتید ، صفحه  ۱۰۲

*****

… و مردم این شهر ، با فقیه سبزواری و با ادیب نیشابوری و با آیه الله میلانی چه کردند ، چه گفتند و با این نگارنده چه می گویند .

خداوندا عذابت را بر آن ها نازل کن و با معاویه و اتباعش محشورشان ساز که با آل علی ، اینقدر دشمنی می کنند .

ای خوانندگان کتاب ما ، عقل خودرا یک سو ننهید و دیده باطن را بگشایید و در درک بد و خوب تحقیق نمایید و به ضلالت هر مدعی هدایت ، گمراه نگردید و به گفتارجمعی بی خبر و بی خرد ، اعتنا نکنید و به این آیه قران گوش فرا دهید :

« وَ اِن تُطِع اَکثَرَ مَن فِى الاَرضِ یُضِلّوکَ عَن سَبیلِ‌اللهِ اِن یَتَّبِعونَ اِلّا الظَّنَّ وَ اِن هُم اِلّا یَخرُصُون»  و اگرنه ، دور مانده از سعادت و فضائل ؛ و زیانکار در دنیا و آخرت خواهید بود . (سوره مبارکه الأنعام ،  آیه ۱۱۶  )

منبع :

کتاب مرآه الحجّه ، شرح حال حجت هاشمی و اساتید ، صفحه  ۱۰۴

*****

 … و نگارنده نیز تصمیم داشتم وارد دانشگاه شوم برای تدریس به جهت ضیق معاش و از جهت آن که در حوزه علمیه ، فاضل را ارزشی نبود و خیلی از طلاب خارج شدند و در دانشگاه و مدارس دولتی استخدام گردیدند و چون از نظر معنویت مقامی عالی و حالی بس نیکو داشتم ، استخاره کردم آیه آمد ( واتل علیهم نبأ الذی آتیناه من آیاتنا ) دیدم مطابق حال من و قصه بلعم است .

اگر وارد شوم ، چون او باشم . از این رو ترک کردم و شبی هم در خواب دیدم در مجلسی ، شاه ایران با فقیه سبزواری است . به آقا گفتم برای من راجع به دانشگاه به شاه بگویید . آقا فرمود به جدّم نمی شود . گفتم پس صلاح نیست و اکنون من می دانم چه نیکو بود که نشد . زیرا بنده شدن کاری است مشکل و خدا مرا آزاد آفریده . چرا با دست خود ، خویش را برای حطام دنیا ، بنده سازم و اکنون مرا از جهان مستغنی کرده و علم و دانش من بهتر غنی است چنان چه استاد کلباسی گفت روزی پیش مرحوم جهانگیرخان که از اساتید حکمت بود از فقر شکایت کردم . گفت می خواهی علم را از تو بگیرد و مثل بقیه باشی ؟ گفتم : نه

منبع :

کتاب مرآه الحجّه ، شرح حال حجت هاشمی و اساتید ، صفحه  ۱۱۷

*****

حجه الاسلام والمسلمین ؛ و قدوه ارباب الیقین ، آقای حاج سید محمود حسینی زنجانی قدّس سرّه ، از مردان وارسته جهان ؛ و ارباب حال بشمار می رفت .

صاحب قدّ متوسط و صورت طولانی و ریش بلند خفیف . درسال ۱۳۷۳ قمری به مشهد رضوی مشرّف شده بود و در نزدیک منزل فقیه سبزواری اقامت کرده و فقیه سبزواری با وی آشنایی داشت و روزی به دیدن وی آمده بود و به واسطه استاد رضوی ، به خدمتش مشرف شدم و سفارش مرا به جنابش کرد و مقرر شد هر روز ساعتی به حضورش می رفتم و از جواهر علوم و اسرار و رموز اندوخته به من تعلیم بدهد و وی را حالی خوش و مجلسی سخت با روح و لطافت بود و از عاشقان حق و عارفان وی محسوب می شد .

منبع :

کتاب مرآه الحجّه ، شرح حال حجت هاشمی و اساتید ، صفحه  ۱۶۲

*****

استاد حاج سید علی برقعی ، ( از دوستان مرحوم فقیه سبزواری ؛ و از اساتید  استاد حجت هاشمی خراسانی . )

حضرت حجه الاسلام و زبده الاعلم ، کهف العرفاء ، حاج میر سید علی برقعی قدّس سرّه .

وی از علماء پرمایه و عرفای گرانمایه بوده ، از اصحاب عرفان و حال بشمار می رفت و از سادات عظام سلسله برقعیّه بود .

مردی ضعیف الجثه و خفیف اللحیه ، دارای قدّ کشیده و صورت ضعیف و بدن نحیف بوده .

با جنابش در منزل فقیه سبزواری آشنا شدم ؛ و به حضورش راه یافتم و از انفاس قدسیه اش استفاده ها بردم و از اسرار و رموز عرفان و آداب و سیر و سلوک و طریق وصول به یقین و توحید از او استفاده کردم و دستوراتی از ذکر و فکر در شب و روز عطا فرمود و وی را کتب چندی است در توحید و اسلام و جز این ها ووی را شرح بر منازل السائرین است و گویا طبع نشده و اورا طبع رسا و نظم شیواست و از شعر اوست که در استقبال یکی از شعرا رفته که او گفته :

کوه نتواند شدن سدّ ره مقصود مرد

همت مردان برآرد از نهاد کوه ، گرد

و استاد علیه الرحمه گفته :

بهر نان ای دل ، مکش گر مردی از بی درد درد

خون دل خورد و نخورد از سفره نامرد ، مرد

بر مدار از خاک اگر باید بگردی خوار خار

بر مگیر از آب اگر با منّتت آورد ، ورد

بشنو این فرد مرا باشد تورا گر گوش هوش

کز سخن های دگر باشد مرا این فرد ، فرد

همت مردان اگر یک لحظه بر خیزد زجای

بر نشاند از زمین بر چرخ دائم گرد ، گرد

گرد محنت گرچه بسیار است در میدان مرد

لیک گر مردی تو در این ورطه پر گرد ، گرد

از ازل حکم مشیت در جبین بنوشته اند

هان جبین بر هم مکش ، گو آن چه باید کرد کرد

منبع :

کتاب مرآه الحجّه ، شرح حال حجت هاشمی و اساتید ، صفحه  ۱۶۷

*****

… و عجب است از روزگار که چگونه تنزّل می کند و پیش از این روزگار ، اگر شمسی افول کردی ، قمری طلوع نمودی ؛ و اگر قمری غروب می نمودی ، مشتری یا زهره ای بدل او می شد ولی اکنون در اغلب کشورها و بلاد ، اگر خورشیدی صورت پنهان کردی ، ماهی آشکار نیست ؛ واگر قمری از دیده ناپدید گردید ، ستاره ای درجای او دیده نمی شود یا اگر هست ، چون ستاره هفتم ثریّا است .

و اینک ، در شهر مشهد رضوی بنگر که در چندی پیش ، علمایی چون فقیه سبزواری و ادیب نیشابوری و آقای کلباسی و آقای میلانی و آقای ادیب خاوری و آقای ادیب هروی و آقای کفایی و مانند آن ها بود و همین طور در نیشابور ، چون شیخ محمد حسین نجفی و در سبزوار چون فاضل هاشمی و در سمنان علامه سمنانی و در بیرجند آقای تهامی و آقای آیتی و همین طور در سایر بلاد و اکنون مثل آن ها نیست و در سال ۱۴۰۰ که در ماه شعبان که در سوریه بودم این دو شعررا گفتم :

خَلَتِ الدّیار من الرّجال الکُمّل

وَ مَضَی الذینَ مِنَ الطِرازِ الاَوَّلِ

ماتوا و ما خلقوا شموسا مثلهم

هذا لَعَمرُکَ من عُضالِ الاعضلِ

و اکنون بیشتر بلاد ایران از علماء بزرگ خالی شده و عشری از اعشار علوم و فضائل باقی نمانده و در این زمان چون من نمونه ای از آن اساتید که در کتاب نام برده شده می باشم و در این باب گفته ام و با این همه ، قطره ای از بحار علوم هستم :

امروز من یگانه دورانم

استاد بی نظیر خراسانم

مجموعه تمام اساتیدم

محفوظه جمیع اسانیدم

ولی فقیه سبزواری کجا و من کجا ؟ او چون آسمان است و من زمین . . ادیب نیشابوری کیست و من چیستم ؟ او شمس است و من سُها . بخدا خجالت می کشم خودرا ادیب یا فقیه بخوانم و شرم دارم خویش را عالم بدانم زیرا قطره ای در جنب دریای اعظم عدم است . اگر دانشوران قدیم عالمند چون خواجه نصیر و علامه حلّی و ابو نصر و شهید اول و شهید ثانی و بوعلی سینا ، من چیستم ؟ و اگر آن ها صاحب فضائلند ، من کیستم ؟ و هرگاه شیخ عطار با آن عظمت ، نسبت به سابقین بگوید :

من ندانم این چه مردان بوده اند

کز عمل یک دم نمی آسوده اند

پس من چه بگویم و بهتر آن که هیچ نگویم و بگویم ( و ما اوتیتم من العلم الا قلیلا )

و از آن قلیل ، نصیب این عبد ذلیل ، اقلّ از قلیل است و به اقلّ و قلیل بالیدن ، از بی خردی است و خدارا بر این بهره اندک بسیار شکر که مرا لایق این نعمت دانسته و این فضیلت را بر من ارزانی داشته .

منبع :

کتاب مرآه الحجّه ، شرح حال حجت هاشمی و اساتید ، صفحه  ۱۷۴

نویسنده : ابو معین حمیدالدین حجت هاشمی خراسانی

مؤسسه نشر و مطبوعات حاذق

تاریخ نشر ، شهریور ۱۳۷۱

*****

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *