یادی از مرحوم حاج احمد هروی معلم قرآنی مسجد آیه الله فقیه سبزواری

استاد هروی، پیرمرد مهربانی بود که دور از هرگونه تجملاتی می‌زیست و سال‌ها خانه کوچک و ساده‌اش در محله رسالت را به رسم گذشتگان مکتب‌خانه کرده بود و همیشه خورجینی از جایزه برای تشویق قرآن‌آموزان به همراه داشت. همین فعالیت دلسوزانه‌اش از او خادم قرآنی نمونه‌ای ساخت تا در همایش تجلیل از خادمان نمونه قرآن کشور که هفت سال پیش برگزار شد، رئیس‌جمهوری وقت شخصا از او قدردانی کند.

یادی از مرحوم حاج احمد هروی معلم قرآنی که ده ها شاگرد برجسته تربیت کرد
کد خبر : ۵۳۲۳۰

۰۸:۵۷

راه‌بانِ رهنما

محال است با قرآن سروکار داشته باشی و نام معلم قرآن قدیمی شهرمان را نشنیده باشی؛ کسی که حرص و ولع خاصی به آموزش این معجزه الهی داشت، تا جایی که روزهای آخر عمر در بستر بیماری هم به پرستارانش قرآن آموخت. حاج احمد هروی را پیش‌کسوتان قرآنی مشهد خوب می‌شناسند.

راه‌بانِ رهنما

پیرمرد زنده‌دل دامغانی که گوشت و پوستش با قرآن عجین بود و وقتی می‌شنید کسی تلاوت قرآن نمی‌داند، برمی‌آشفت و تمام کوشش خود را به کار می‌بست تا او را به تدبیرها و چاره‌جویی‌های لطیف، قرآن‌خوان کند.
استاد سال‌ها راهبان راه‌آهن بود و همین پیشه سبب مهاجرت او به مشهد شد. او که در  ۶۰سال از عمر ۸۵ساله‌اش بیش‌از ۲۰۰استاد مسلم قرآن پرورش داد، نه به چشمداشت مادیات که برای رضای خدا کارش از صبح تا شب آموزش کلام الهی بود و چنان‌که گفته شد، حتی تا لحظه جان‌دادن درحالی‌که نمی‌توانست سخن بگوید، به یاری زبان اشاره و حرکات صورت، دست از تعلیم معجزه الهی به پرستاران برنداشت.
استاد هروی، پیرمرد مهربانی بود که دور از هرگونه تجملاتی می‌زیست و سال‌ها خانه کوچک و ساده‌اش در محله رسالت را به رسم گذشتگان مکتب‌خانه کرده بود و همیشه خورجینی از جایزه برای تشویق قرآن‌آموزان به همراه داشت. همین فعالیت دلسوزانه‌اش از او خادم قرآنی نمونه‌ای ساخت تا در همایش تجلیل از خادمان نمونه قرآن کشور که هفت سال پیش برگزار شد، رئیس‌جمهوری وقت شخصا از او قدردانی کند.
این آموزگار کتاب خداوند، سرانجام ششم اردیبهشت۹۱ مصادف با شهادت حضرت زهرا(س) بر اثر کهولت سن و بیماری به دیدار معبود شتافت و در قطعه هنرمندان بهشت‌رضا(ع) به خاک سپرده شد. بااین‌حال هنوز هم نام و یاد نیکی از او به جا مانده و حتی اکنون از حاج احمد هروی عکس‌هایی در موزه آستان قدس رضوی نگهداری می‌شود.
در ادامه با ما همراه شوید و گفتگوی شهرآرامحله را با صادق و رضا هروی، فرزندان آن مرحوم درباره او بخوانید.

راهبانی که به دیگران قرآن می‌آموخت
آقاصادق پسر بزرگ حاج‌احمد است. می‌گوید یکی از حسرت‌های بزرگ زندگی‌اش، آن است که قرآن را آن‌گونه‌که پدر می‌خواسته ادامه نداده است. او می‌افزاید: به لطف زحمت‌های پدر و یاری مادر، همه اعضای خانواده یعنی دو دختر و پنج پسر قرآن‌خوان شدیم. البته جوادآقا بیش از همه توفیق پیدا کرده که راه پدر را دنبال کند و کلاس قرآن می‌گذارد و آموزشش برقرار است.
صادق هروی ادامه می‌دهد: لحظه‌لحظه با پدر‌بودن برایمان خاطره است. درباره کودکی و نوجوانی و جوانی‌اش از زبان خود پدر شنیده‌ام که بعداز پنج کلاس، درسشان را دنبال نکرده‌اند، سپس زن فاضل و کاملی به ایشان قرآن یاد می‌دهد و این می‌شود که در مسیر کتاب خدا قرار می‌گیرند. به طور حتم این عشق و علاقه به قرآن از همان زمان در وجودشان شکل گرفته تا اینکه در دوره جوانی به اوج خود و به مرحله ظهور می‌رسد. پدرم در جوانی راهی خراسان  و در راه‌آهن سنگ‌بست – فریمان راهبان می‌شوند. ایشان که سابقه آموزش قرائت و تجوید به دیگران داشتند، در این پیشه هم دست از فعالیت قرآنی و قرآن‌خوان‌کردن اطرافیانشان برنمی‌دارند و حتی مسجد کوچکی در سنگ‌بست راه می‌اندازند. شخصیت پدرم طوری بود که همه را به خود جذب می‌کردند و این به‌سبب انس و الفت دیر و دور با قرآن بود.

 مسجد به مسجد
پسر بزرگ استاد هروی گریزی می‌زند به جدیت پدر و مداومت او به تلاوت کلام خدا حتی هنگام کار: ایشان حتی در مسیرهایی که برای راهبانی طی می‌کردند، زیر لب قرآن می‌خواندند و هم‌زمان کارشان را هم انجام می‌دادند.
آقاصادق ادامه می‌دهد: بعداز اینکه فعالیت‌های قرآنی پدر در سنگ‌بست به حد پذیرفته‌شده‌ای می‌رسد، به مشهد منتقل می‌شوند. خانه‌ای کوچک در خیابان رسالت(محله فاطمیه) خریداری می‌کنند و علاوه‌بر دایرکردن مکتب‌خانه‌ای در منزل، با هماهنگی مسئولان راه‌آهن، اتاقی از خانه‌های سازمانی را هم به آموزش قرآن اختصاص می‌دهند. آن موقع کسی ایشان را نمی‌شناخته اما دیری نمی‌گذرد که به برکت همین معجزه الهی، تعلیم صحیح قرآن ایشان فراگیر می‌شود. پدر به این حد بسنده نمی‌کنند و از مساجد دور‌و‌بر هم به‌عنوان پایگاه‌هایی برای آموزش قرآن استفاده می‌کنند. به‌جرئت می‌توانم بگویم که از سال‌۱۳۴۶ به بعد پدر در بیشتر مساجد سطح شهر حضور داشتند؛ مانند مسجد بناها، حاج حکیم، فقیه سبزواری، رضوی و…
راوی خاطرات حاج‌احمد هروی بیان می‌کند: حتی زمانی که در مسجد کرامت بودند، مقام معظم رهبری هم در جلسه قرآنی ایشان حضور داشتند و این موضوع، خود نشانگر آن است که مجلس قرآن ایشان چقدر پررونق بوده است. گاهی برای خود من سوال پیش می‌آمد که چرا این‌قدر پدر در مساجد مختلف کلاس قرآن می‌گذارند. بعدها متوجه شدم که ناچار از جابه‌جایی بوده‌اند؛ ایشان ساعت‌های متمادی را در مسجد صرف آموزش می‌کرده‌اند و گاهی خادم‌های برخی مساجد با‌توجه‌به ضوابط و محدودیت‌ها از پدر می‌خواسته‌اند زمان کلاس را به حداقل برسانند. آن مرحوم همین که مانعی برای برگزاری کلاس می‌دیده‌اند، فوری اقدام کرده و به محل دیگری نقل‌مکان می‌کرده‌اند تا سفره قرآنی‌شان را پهن کنند. تا سال‌هایی دیرپا رویه‌شان همین بود.

 اعتراض به پیش‌کسوتان، حمایت از جوان‌ها
پسر بزرگ استاد به نکته ظریفی هم اشاره می‌کند: یک بار که در مسجد امام‌حسین(ع) واقع در خیابان امام‌خمینی(ره) جلسه تلاوت قرآن برپا بود، تصمیم گرفته شد که استادان و پیش‌کسوتان میکروفون را به دست بگیرند و قرآن تلاوت کنند. پدرم همراه با ترک مجلس به نشانه اعتراض گفتند: «شما که در محافل و مجالس گوناگون به‌اندازه کافی تریبون در‌اختیار دارید؛ فرصت را باید به جوان‌ترها بدهید تا اشتیاق و ولعشان به قرآن بیشتر شود. سن و سالی از شما گذشته و راه خود را پیدا کرده‌اید. اگر بخواهیم در جلسه‌ای دو‌سه‌ساعته این‌طوری تقسیم‌بندی کنیم، هیچ وقت نوبت به جوان‌ترهای مجلس نمی‌رسد و همیشه حقشان ضایع می‌شود؛ استاد و شاگرد ندارد!»
آقا‌صادق می‌گوید: برای ایشان کوچک و بزرگ فرقی نداشت. وکیل و استاندار و شهردار با کاسب و بچه سر کلاس پدر من یکی بودند. همیشه خورجینی از جایزه به‌همراه داشتند که معمولا دفترچه کوچک یادداشت و خودکار و پاک‌کن بود. برایشان فرقی نمی‌کرد که طرف مقابل کیست و چه سمتی دارد؛ همان جایزه را که برای تشویق به بچه ده‌ساله می‌دادند، به فلان مسئول اداره هم که در جلسه بود هدیه می‌کردند.

 تربیت بیش از ۲۰۰شاگرد برجسته
آقا‌رضا پسر دیگر حاج احمد در ادامه حرف‌های برادرش عنوان می‌کند: انگار همین دیروز بود! این عمر چقدر زود می‌گذرد. یادم می‌آید پدرم را خیلی کم می‌دیدیم. نصف روز سر کار بودند و بقیه وقتشان را هم صرف آموزش قرآن به بچه‌های مردم می‌کردند. اغراق نیست اگر بگویم در شبانه‌روز دو‌ساعت بیشتر نمی‌خوابیدند؛ به‌ویژه در ماه مبارک رمضان که فقط مدتی کوتاه سرِ سفره افطار ایشان را می‌دیدیم. مدام خورجین جایزه را بر‌می‌داشتند و کفش و کلاه می‌کردند و سوار دوچرخه می‌شدند تا بروند و به مردم قرآن یاد بدهند. این کار را با عشق وصف‌ناپذیری انجام می‌دادند.
او ادامه می‌دهد: به نظر من عدد ۲۰۰شاگرد که برای ایشان در محافل قرآنی نقل شده بسیار کم است؛ معتقدم پدر بیش‌از ۲۰۰شاگرد برجسته قرآنی تربیت کرده‌اند؛ افرادی که الان نه در کشور که در سطح بین‌المللی مطرحند؛ کسانی مانند محمدکاظم بافتی گرامی که رتبه نخست مسابقات بین‌المللی قرآن کریم جمهوری اسلامی ایران را کسب کرد، رضا عابدین‌زاده دارنده مقام دوم مسابقات بین‌المللی قرآن کریم عربستان، محمد گندم‌نژاد طوسی(سعید طوسی) دارنده عنوان نخست مسابقات بین‌ المللی قرآن کریم مالزی، مهدی صیاف‌زاده حائز مقام نخست مسابقات بین‌المللی قرائت قرآن ایران و قاریان ممتاز دیگر. همین آقای عابدین‌زاده که الان به کامپیوتر قرآن شهرت پیدا کرده، محال است جایی گفتگویی داشته باشد و از پدر یادی نکند.

 کلاس زمستانی برای یک نفر!
آقا‌رضا درباره شرط آموزش پدر می‌گوید: هرگاه ایشان، فردی را قرآن‌خوان می‌کردند، از او می‌خواستند که حتما به دیگری یاد بدهد و این از شروط کارشان بود. همچنین اگر از شاگردانشان بپرسید، مطمئنا به نظم و سخت‌گیری پدرم در تعلیم قرائت و تجوید و مباحث قرآنی اشاره می‌کنند. به نظم چنان اهمیتی می‌دادند که اگر بی‌نظمی و سهل‌انگاری می‌دیدند، در عین اقتدار طرف را ادب می‌کردند که «اینجا کلاس قرآن است و باید نظم و پشتکار سر‌لوحه کارت باشد.»
فرزند استاد هروی خاطره‌ای شنیدنی را که مهندس مسعود بیژنی، مدیرعامل پیشین شرکت قطار شهری مشهد در مراسم تعزیه استاد نقل کرده از قول او تعریف می‌کند: «همه کسانی که خدمت استاد شاگردی کرده‌اند، نیک می‌دانند برای استادهروی اینکه یک نفر سر کلاسش باشد یا صد نفر فرقی نداشت. در شبی زمستانی سوار برخودرو به سمت مقصدی می‌رفتم که ناخودآگاه چشمم به استاد افتاد که در آن هوای سرد با دوچرخه در‌حال رکاب‌زدن است. ایستادم و پرسیدم: کجا استاد به سلامتی؟ گفت: کلاس قرآن. جویای احوال و کلاس‌هایش شدم و پرسیدم در این کلاس چند شاگرد هست که پاسخ داد: یک نفر! مات و مبهوت مانده بودم که این استاد بدون یک ریال چشمداشت مادی در آن تاریکی شب و سرمای استخوان‌سوز زمستان فقط برای یک نفر کلاس تشکیل می‌دهد. او همیشه زودتر از همه به کلاس می‌آمد و رحل و قرآن‌ها را مهیا می‌کرد و در پایان کلاس هم این خودش بود که با احساس مسئولیت‌پذیری آن را جمع‌ می‌کرد.»

آموزش قرآن در جبهه
بار دیگر پسر بزرگ استاد، رشته کلام را در دست می‌گیرد: پدرم حتی وقتی که به اختیار خودشان راهی جبهه شدند، موعد استراحت بین عملیات‌ها و پشت خط، کلاس قرآن تشکیل می‌دادند و آنجا هم خورجین جایزه را به همراه داشتند. به هر نحوی بود، کاری می‌کردند تا رزمنده‌هایی که احتمالا خواندن‌ قرآن بلد نیستند، آن را یاد بگیرند.

 درد هجران
آقا‌صادق ادامه می‌دهد: علاقه عجیبی به مقام معظم رهبری داشتند. آقا هم همین طور. محال بود به مشهد بیایند و با اصحاب فرهنگ و هنر دیدار کنند و پدرم در آن جمع نباشند. در چهار سال آخر عمر پدر از اداره اوقاف مشهد تماس گرفتند که می‌خواهند ایشان را برای دیدار با حضرت آقا به تهران ببرند و باید آماده سفر شویم. روز موعود فرارسید و دنبال پدرم نیامدند. استاد شوق و ذوق عجیبی داشتند و برای دیدار لحظه‌شماری می‌کردند. آن‌ها بعدها گفتند که ملاحظه سن و سالشان را کرده‌ایم. به‌هر‌حال از آن زمان به بعد پدرم ناراحتی عصبی گرفتند و این اندوه در جانشان ماند. در این اواخر با اینکه بیمار بودند، نیمه‌شب ایشان را به مسجد می‌بردیم؛ چون در مسجد آرامش عجیبی پیدا می‌کردند.

بچه هایی که یک‌ماهه قرآن‌خوان شدند
فرزند ارشد استاد در ادامه خاطره جالبی تعریف می‌کند: خودم مغازه نوشت‌افزار دارم. بعد از فوت پدر عکس ایشان را در مغازه نصب کرده‌ام. یک بار مشتری‌ای آمد که افغانستانی بود. تا چشمش به عکس پدر افتاد، پرسید چه نسبتی با او دارید و وقتی گفتم پسرشان هستم، زد زیر گریه. روی صندلی گوشه مغازه نشست و قصه‌ای از پدرم گفت که نمی‌دانستم. آن مرد تاجر گفت که دو پسر خردسال دارد که نمی‌توانسته‌اند قرآن یاد بگیرند. پیش استادان بسیاری رفته اما بی‌فایده بوده است تا اینکه به‌واسطه یکی از اطرافیانش با پدرم آشنا می‌شود. پدرم زمانی یک‌ماهه تعیین می‌کند و این دو پسر خردسال در‌اختیارشان قرار می‌گیرند. یک ماه تمام می‌شود و این دو پسر بسیار روان قرآن می‌خوانند و بازرگان هم چک سفید امضای خود را به پدر می‌دهد که ایشان قبول نمی‌کنند.

تا آخرین نفس…
آقا‌صادق می‌گوید: اواخر عمر دیگر نمی‌توانستند صحبت کنند. در همان بستر بیماری پرستاران را جمع  قرانمی‌کردند و با زبان ایما و اشاره به آن‌ها قرآن یاد می‌دادند. یادم نمی‌رود وقتی که فوت کردند، پرستارانی که شیفته‌شان شده بودند، چطور در سوگ استاد خود اشک می‌‌ریختند.
انسیه شهرکی

شهر آرا آنلاین

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *