ما فقط وسیله ‌ایم

مسجد و مدرسه علمیه آیت ا… فقیه سبزواری ۲۵سالی هست که همسایه ساکنان این محله شده. مدرسه ای با ۲هزار و ۴۰۰متر زیربنا که شامل خوابگاه، کتابخانه، کلاس های درس و نمازخانه می شود. از تاریخ و چندوچون ساخته شدنش که بخواهیم بگوییم، باید بنویسیم: »مرحوم حاج شیخ ابراهیم امامی سال های اواخر حکومت پهلوی ۶۰۰ متر زمین ابتدایی این مکان را به نیت ساخت از آستان قدس رضوی اجاره کرد و دور آن را دیوار کشید. تا مدتها نمازگزاران زیادی تنها در یک چهاردیواری بدون سقف که با پرده از هم جدا می شده، نماز را اقامه می کردند. بعدها در دوطرف مسجد دو دربند مغازه را حاج ابراهیم ساخت که بعد از واگذاری، پول آن صرف ترمیم مسجد شده است.

ساعتی با حجت الاسلام محمدعلی امامی،

مدیر مسجد و مدرسه علمیه آیت ا…فقیه سبزواری که معتقد است:

ما فقط وسیله ‌ایم

درانتهای پله ها از راهروهای باریک و درهای چهارلتی قدیمی با پنجره های بزرگش می گذریم. پشت این شیشه ها چیزی که بیش ازهمه جلب توجه میکند، تخت های دوطبقه و طلبه هایی است که هنوز خوابند. اوایل صبح است و یکی از آن طلبه ها که تازه بیدار شده است، میگوید: خوابیده اند. عادت کرده اند تا نزدیک سحر بیدار بمانند و دعا بخوانند

اهالی مفتح۴ خیلی سال است که آشنای رنگ فیروزه ای ریخته روی کاشی ها با گنبد و مناره آبی اش هستند، وقتی هرصبح پنجره ها را به تماشا باز می کنند.

مسجد و مدرسه علمیه آیت ا… فقیه سبزواری ۲۵سالی هست که همسایه ساکنان این محله شده. مدرسه ای با ۲هزار و ۴۰۰متر زیربنا که شامل خوابگاه، کتابخانه، کلاس های درس و نمازخانه می شود. از تاریخ و چندوچون ساخته شدنش که بخواهیم بگوییم، باید بنویسیم: »مرحوم حاج شیخ ابراهیم امامی سال های اواخر حکومت پهلوی ۶۰۰ متر زمین ابتدایی این مکان را به نیت ساخت از آستان قدس رضوی اجاره کرد و دور آن را دیوار کشید. تا مدتها نمازگزاران زیادی تنها در یک چهاردیواری بدون سقف که با پرده از هم جدا می شده، نماز را اقامه می کردند. بعدها در دوطرف مسجد دو دربند مغازه را حاج ابراهیم ساخت که بعد از واگذاری، پول آن صرف ترمیم مسجد شده است.

 پس از فوت حاج ابراهیم، برادرش حاج محمدعلی ۴دربند مغازه ۹متری دیگر را احداث و پول حاصل از واگذاری سرقفلی دو دربند آن ها را صرف توسعه مسجد می کند اما مسجد یک طبقه آن روزها هنوز با آن چه در نیت حاج محمدعلی امامی می گذرد، فاصله زیادی دارد. همین می شود که پس از خرید دوباب منزل۱۵۰متری که دیوار به دیوار مسجد قرار داشته، این مکان توسعه پیدا می کند و می شود مدرسه علمیه آیت ا… فقیه سبزواری کنونی.

« نشریه محلی شما اینبار، سری به این مسجد و مدرسه قدیمی زده تا با مدیر و سرپرست مدرسه -که علاوه بر توسعه این مدرسه، بانی تاسیس مسجد و مدرسه های دیگری هم هست- گپ وگفتی خودمانی داشته باشد و از نزدیک شاهد جریان زندگی در زیر سقف های آبی آن باشد.

 درباره حجت الاسلام محمدعلی امامی

حجت الاسلام محمدعلی امامی، فرزند غلامرضا متولد۱۳۱۳ روستای امامیه در نیشابور، بعد از فوت پدر به مکتب خانه می رود و درس حوزوی می خواند و به قول معروف از نوجوانی تاحالا که پا به سن ۸۰ گذاشته ، دود چراغ خورده و برای استادی این سال هایش پای کلاس شاگردیِ استادان زیادی تلمذ کرده است. علاوه بر تربیت تعداد زیادی طلبه، دستی بر کارهای خیرنیز دارد و بانی ساخت مدرسه حضرت مهدی)عج( است. تاسیس صندوق قرض الحسنه حضرت صاحب الزمان)عج( و درمانگاه خیریه حضرت مهدی)عج( از دیگر فعالیت های وی است. قبل از انقلاب وارد جریان مبارزه میشود و در دوران جنگ هم بیست مرتبه عازم جبهه می شود. او حاال خودش را بازنشسته کرده است و تنها با عنوان مدیر مدرسه علمیه آیت ا… فقیه سبزواری روزگار می گذراند

 عکس۵۳شــهید روی دیوارهای سفید مدرسه

این کــه از در ورودی تا طبقه دوم چندپله میشــود، نمیدانیم اما عکس بیش از ۳۰شهید روی دیوارهای سفید مدرسه، چشــممان را به تماشــا می کشاند؛ شــهیدانی که روزی در یکــی از کلاس های همین مدرسه پای درس اســتادی می نشستند و چه خوب همه را فرا گرفته بودنــد. حاج آقای امامی این را یکی از افتخارهــای بزرگ این مدرســه علمیه میداند و با تماشــای هرکدام از عکس ها انگشــت می گذارد روی یکــی از خاطره هایــش تا برایمان از شــهدای مدرسه بگوید:

شهید رمضانی اهل فریمان بود. بعد از چندمرتبه جبهــه رفتن آخرین بار گفت من با هزینه خودم می روم و چنین کرد. برای من، نقل کردند که در یکی از عملیات ها بر اثر ترکش خمپاره مجروح شده بود. رفقا خواستند کمک کنند تا او را به پشت جبهه ببرند اما گفته بود شما بروید به طرف دشمن، من اینجا هستم. طولی نمیکشد که دستور عقب نشینی داده می شود. وقتی به عقب برمیگردند و به محمد حسین رمضانی می رسند و می گویند که دستور عقب نشینی داده شده، آمده ایم تا تو را ببریم، می گوید شما بروید.

بعد شروع می کند به صدا زدن »یا مهدی، یا مهدی«، در این بین بمبی کنارش اصابت میکند و به شهادت می رسد، طوری که حتی جسدی از او باقی نمی ماند تا تحویل خانواده اش داده شــود و بنابراین ما روح آن شهید را از طرف مدرسه و والدینش تشییع کردیم.

حدس می زدم کدام ها شهید می شوند مکثی می کنــد و دوباره ادامه میدهد:

»به شــهید یزدانی، فرزند حجت الاسلام یزدانی، امام جماعت مسجد انصارالمهدی کوی طلاب ، زمانی برای شرکت در یک مســابقه کاغذ داده بودم تا حدیث بنویسند. مشاهده کردم ۱۲۰حدیث نوشته اند، از همه بیشتر

بعد از شهادت جمعی از طلاب ، با توجه به حدیث انا… اتخذ منک شــهدا، موقع رفتن بقیه به جبهه حدس می زدم که کدام ها شهید می شوند و بنابراین از آن ها تقاضا می کردم عکســی با عمامــه و لباس روحانیت بگیرنــد و از جمعی که می رفتنــد، بهترین آنها به شهادت می رســیدند. حالا این مدرسه علاوه بر این شــهدا بیش از هزار طلبه پرورش داده است. علاوه بر همه این ها تشکیل بســیج فعال، برپایی جلسات قرآن، ایجاد فضای ورزشــی رایگان و اقامه سه نوبت نماز جماعت از دیگر فعالیت های این مسجد است.«

 در جریان آرام زندگی، زیر سقف مدرسه در انتهــای پله هــا از راهروهای باریــک و درهای چهارلتی قدیمــی با پنجره های بزرگش می گذریم. پشــت این شیشــه ها چیزی که بیش از همه جلب توجه می کند، تخت های دوطبقه و طلبه هایی است که هنوز خوابند. اوایل صبح است و یکی از آن ها که تازه بیدار شده است، می گوید: »خوابیدهاند. عادت کرده اند تا نزدیک سحر بیدار بمانند و دعا بخوانند.«

حالا تابستان است و مدرسه تعطیل اما این طلبه ها زائران امام رضایند. پای حرف هایشان که می نشینی، می بینی هرکدام از یک شهر یا روستای دور و نزدیک مهمان گلدسته های طلا شده اند. زائرپذیری و میزبان طلبه ها شدن، رسم هرســاله این مسجد است که از انصاف نگذریم، خوب هم به انجام می رسد. زیر سقف این مدرسه، زندگی آرام و ساده ای در جریان است.

چندنفری در کتابخانه سرگرم ورق زدن کتاب هایند. یکی دارد لباس های زیارتش را می شــوید تا پاک و طاهر به پابوسی آستان دوســت برود. دونفری زیر حاشیه کم جان اول صبح، لم داده اند و سر یک مسئله فقهی بحث می کنند. حاج آقا هم دست به محاســن و لبخنــد روی لب، آرام از کنــار تک تک این قاب ها می گذرد و پشت میز اتاق مدیریتش می نشیند. حالا نوبت اوست که از خودش بگوید. از خودش که یکی از همســایه های قدیمی همین محله است. خیلی قدیمی تر از مســجد و مدرسه ای که برادرش بانی پا گرفتن آن شده است.

 خواست خدا بوده است، ما فقط وسیله ایم

عکاس که فلش دوربینش را روشــن میکند، راضی به گرفتن عکس نمی شــود و لا به لای حرفهایش جمله »خواســت خدا بوده، ما فقط وســیله ایم« را بدون حذف یک کلمه چند بــار تکرار می کند اما در چند سطر، گفتن از خودش و زندگی اش را اینطور شروع میکند:

»در کودکی پدرم فوت شد و برادرم حاج شــیخ ابراهیم و مادرم، بنــده را به مکتب فرســتادند. قبل از بلوغ، از آن جا که به روحانیت علاقه داشتم، به اتفاق اخوی ام به مدرسه علمیه گلشن رفتم. بعضی مواقع هم روزهای پنجشنبه و جمعــه به اتفاق اخوی ام بــرای تامین مخارج زندگی کارگری می کردیم و خدا را شــاکرم که برادرم به طور جدی بر کارهای بنده نظارت داشت و مانع می شد که لحظه ای از درس غفلت کنم و می گفت:

 »اگر از درس غفلت کنی، تو را به روستا می فرستم و همین ترس، بنده را کفایت می کرد که جدیت داشته باشم«.

در مدرســه میرزاجعفر که بســیار مخروبه و پر از سنگ بود، ساکن شدیم می گوید: بعدها همراه اخوی ام دوره ادبیات را در نیشــابور تمام کردیم و عازم مشهد شدیم. اینجا در مدرســه میرزاجعفر که بسیار مخروبه و پر از سنگ بود، ساکن شدیم. بعضی طلاب ، مدرسه خیراتخان را برای ســکونت پیشــنهاد دادند اما مرحوم اخوی گفت که مدرســه میرزاجعفرامتیازهایی دارد که شما نمی دانید. می گفت: اگر کسی طلبه اینجا باشد و فوت کند، او را در همین مدرسه دفن می کنند. همینطور هم شد و بعد از این که مدرسه خالی شد و حقیر و برادرم به کوی طلاب آمدیم و او در اینجا فوت شــد، به عنوان آخرین طلبه در صحن مدرسه میرزاجعفر به خاک سپرده شد. مرحوم اخوی ام اهل کار خیر بود. علاوه بر پایه ریزی بنای این مدرســه، روزهای پنجشنبه و جمعه که درس ها تعطیل می شد، به خانه دوستان می رفت و برای تصحیح روخوانی فرزندان آن ها به طور رایگان با آن ها تمرین قرائت قرآن می کرد.

 در امتحانات مرحوم آیــت ا… میلانی نمره قبولی گرفتم

حاج آقا امامی بعدهــا به قم می رود و بــا اصرار زیاد در مدرسه فیضیه مشــغول به ادامه تحصیل میشود:د »در درس اصول مرحوم امام قدس سره و درس فقه مرحوم آیت ا… بروجری شــرکت کردم و برای گرفتن شهریه،جزوه نوشتم و در امتحان شفاهی که در مدرسه فیضیه در پنجشــنبه ها از پنج نفر امتحان می گرفتند، شرکت کردم و بیشترین شــهریه را نیز به حقیر می دادند. بعد از ۲ســال دوباره به مشهد بازگشــتم و در درس علما شرکت کردم و در امتحانات مرحوم آیتا… میلانی نمره قبولی گرفتم. قبــل از انقلاب به عنوان انجام وظیفه، توفیق تاســیس مدرسه حضرت صاحب الزمان)عج( به حقیر مرحمت شد. موقعی که مدارس علمیه از قبیل مدرسه باقریه و حاج حســن و… را خراب می کردند، بــه مرحوم اخوی ام حاج شیخ ابراهیم امامی عرض کردم چند حجره در قسمت فوقانی مغازه های مسجد بســازید. قبول کرد و ساخته شد و تا مدتــی تدریس همه درس ها را خــودم عهده دار بودم و بعد از پیروزی انقلاب و تاسیس مدرسه حضرت مهدی)عج( به آن جا منتقل شــدیم.

 ۲۷سال آن جا بودم اما مدیریت را به حاج آقا نظافت واگذار کردم و خودم به مدرسه فقیه سبزواری برگشتم. تا مدتی معنی درس ها و گاه تدریس لمعه را نیز در صورت نیامدن استاد عهده دار بودم ولی فعلا درس احکام و درس هدایه دارم.«

چند خاطره از حجت الاسلام امامی به قلم خودش

 هدیه حضرت معصومه)س(

ســال۱۳۳۸ به قم رفتم. اتوبوس ها کنار مدرسه فیضیه گاراژ داشــتند، بنابراین چمدان خودم را بردم به مدرسه فیضیه و در حجره ای گذاشــتم، به حرم مشرف شدم و به حضرت معصومه)س( عرضه داشــتم که در مشــهد، در مدرســه میرزاجعفر کنار قبر برادرت امام رضا)ع( بودم و تقاضا دارم که در این جا نیز در مدرسه فیضیه به من جایی مرحمت فرمایید.

بعد از زیارت، آمدم مدرسه فیضیه، پرسیدم: شرایط این مدرسه چیست؟ گفتند: باید ۶ماه در قم مشغول تحصیل بشوی و بعد در امتحان شــرکت کنی و قبول که شدی، می توانی در مدرسه فیضیه ساکن بشوی. پرسیدم: مسئول مدرسه کجاست؟ گفتند: آن طرف پل، منزل آقای علمی است. رفتم خدمت ایشان و عرض کردم: از مشهد آمده ام و میل دارم که در مدرســه فیضیه مشغول تحصیل شوم.

فرمود: مدرسه حجتیه بهتر است. عرض کردم: بنده این مدرسه را دوست دارم. فرمود: برو حجره۶۱ و بنابراین رفتم و ساکن شدم. تا موقعی که هوا گرم بود، راحت بودم. هوا که سرد شد، نه پتو داشــتم و نه لحاف شب. هرچه کردم که بخوابم، از سرما خوابم نبرد. صبح زود طبق معمول به حرم مشرف شدم. به حضرت معصومه)س( عرضه داشتم:

دیشب تا صبح از سرما نتوانستم بخوابم. لحاف ندارم. آمدم حجره. شاگردی داشتم که تهرانی بود و صبح ها درسش می دادم. آمد و اظهار داشت که پدرم از تهران یک لحاف آورده و موقع مراجعت توی ماشین جا نشده. اینجا باشد تا بعدا ببرند. گفتم: لحاف مال من است؟ گفت: خیر، مال ماست. گفتم: دیشب از سرما نتوانستم بخوابم. از حضرت معصومه لحاف تقاضا کردم. گفت: مانعی ندارد، بنابراین لحاف بود تا والده ام از مشهد لحاف فرستاد.

 وقتی دیوار یازده متری فرو ریخت

روزی مشغول بنایی مدرسه صاحب الزمان بودیم که دیواریازده متری مسجد فرو ریخت اما سقف به جای خودش مانده بود. یادم هســت قبــل از فروریختن دیوار، هریــک از کارگران به دلیلــی از محل بنایی خارج شــدند. همین امداد غیبی باعث شــد تا حتی یک نفــر در آن حادثه مجروح نشود و این یکی از الطاف خداوند بود.

 ماجرای تاسیس مدرسه حضرت مهدی)عج(

شــاگردهای مدرسه زیاد شــده بودند. نیــاز مبرم به مکان وســیعتری احســاس می شــد. باغی درنزدیکی مان بود که یک ســوم آن وقف شده بود. به ســراغش رفتم ولی امروز و فردا می کردند. روزی در مدرسه حضرت صاحب الزمان بودم و حاج سید رحیم هاشمی نیز تشریف داشتند. جوانی آمد به نام حاج محمد آقای فراهی و گفت: دیوار باغ ما را خراب می کنند. گفتم: حــق ندارند و من جلوی آن ها را خواهم گرفت. پرسیدم: همان باغ که بنا بود مقداری زمین برای مدرســه و درمانگاه واگذار کنند؟ گفت: خیر اما بنده به اتفاق حاج آقای هاشمی رفتیم و مانع شدیم که دیوار باغ را خراب کنند.آن جوان هم به عنوان تشکر گفت: من به شما زمین میدهم. همین شــد که بعدها ۸ قطعه زمین از اراضی سیب یســی را مجانی در اختیار ما قرار داد. در۴قطعه آن مدرســه حضرت مهدی)عج( ساخته شد و تا زمانی که حقیر در آن جا بودم، ۹۵۴طلبه در طول سال ها مشــغول تحصیل بودند. در ۴قطعه بعدی نیزدرمانگاه و خیریه اصغریه بنا شد.

مشکل مدرسه علمیه آیت ا… فقیه سبزواری

آستان قدس رضوی برای واگذاری ۲دربند مغازه ۹متری مبلغ زیادی را مطالبه کرده اســت که مســجد به هیچ عنوان توان پرداخت آن را ندارد و موجب تاثر شدید شده است که چه کنم، زیرا هیچ راهی برای پرداخت این وجه نیست.

 گرافیک و صفحه آرایی: زهره گلدی زاده گرمه

http://shahraraonline.ir/shahrara/news/neighborhoods/df442e86e0.pdf

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *